المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
127
مروج الذهب ( فارسى )
عبد الله بن عمر مزاح ميكرد يا مزاحى مىشنيد ؟ » وليد گفت : « بسيار خوب . » ابن عمر مردى پاكيزه سيرت بود نه مزاح ميكرد و نه مزاح ميدانست . وليد پيش از روح بحضور رفت و روح از دنبال وى در آمد . وقتى در مجلس عبد الملك نشستند وليد به روح گفت : « اى ابو زرعه آيا ابن عمر مزاح ميكرد يا مزاح مىشنيد ؟ » روح گفت : « ابن ابى عتيق براى من نقل كرده كه زنش عاتكه دختر عبد الرحمن مخزومى او را ضمن شعرى هجا گفت بدين مضمون : « خدا وسيلهء معيشت تو را از ميان برد و مايهء معاش خود را بباد دادى ، همهء مال خويش را به دو رعايت حرمت در كار روسبى و شراب صرف كردى . » ابن ابى عتيق مردى شوخ و غزالسرا بود اين اشعار را در رقعهاى بنوشت و برون شد در راه به ابن عمر رسيد و گفت : « اى ابو عبد الرحمن اين رقعه را ببين و رأى خود را در بارهء آن بگو . » وقتى عبد الله آن را بخواند « انا لله » گفت ، ابن ابى عتيق گفت : « در بارهء كسى كه مرا بدين اشعار هجا گفته رأى تو چيست ؟ » گفت : « به نظر من بايد ببخشى و درگذرى . » گفت : « به خدا اى ابو عبد الرحمن اگر او را جائى ببينم درست او را خواهم . . . » ابن عمر بلرزيد و رنگش بگشت و گفت : « چه ميگوئى خدا بر تو خشم گيرد . » گفت : « همين است كه گفتم . و از هم جدا شدند . چند روز بعد بهم رسيدند و ابن عمر روى از او بگردانيد ، ابن ابى عتيق گفت : « اى ابو عبد الرحمن من صاحب اشعار را ديدم و . . . مش . » عبد الله سخت وحشت زده شد ، و چون او تغيير حالت عبد الله را بديد به دو نزديك شد و در گوشش گفت : « او زن من است . » ابن عمر برخاست و پيشانى او را ببوسيد و بخنديد و گفت : « خوب كردى باز هم بكن . » عبد الملك چندان بخنديد كه پا به زمين ميسائيد . و گفت : « اى روح خدايت بكشد چه خوش صحبتى . » و دست سوى او دراز كرد روح برخاست و نزديك شد و دست و پاى او را ببوسيد و گفت : « اى امير مؤمنان آيا گناهى كردهام كه عذر بخواهم يا ملالتى رخ داده است كه صبر كنم و منتظر ختم آن باشم ؟ » گفت : « نه به خدا چيزى نيست كه تو نخواهى » و به حالت سابق باز گشت .